سيد صادق سجادى

53

تاريخ برمكيان ( فارسى )

وجود نداشت ، خالد را وزير يا به مثابه وزير سفاح و جانشين ابو سلمهء خلال مىخواندند « 1 » . دربارهء فقدان منصب وزارت در اين عصر گفته‌اند كه چون ابو سلمهء خلّال مشهور به « وزير آل محمّد » به قتل رسيد ، مردم اين منصب را بديمن دانستند و هركس كه وظايف وزارت را بر عهده مىگرفت كراهت داشت كه به « وزير » موسوم گردد « 2 » . تقرّب خالد و خاندانش به خليفه چنان بود كه گفته‌اند ريطه دختر سفاح را زن خالد ، و ام يحيى دختر خالد را ام سلمه زن سفاح شير دادند و پروراندند و آن دو كودك بر يك بستر مىخفتند « 3 » . چون منصور به خلافت نشست موقعيت خالد را تغيير نداد و بر رياست ديوان خراجش ابقاء كرد . گفته‌اند چون منصور خواست شهر بغداد را بنا كند با خالد رايزنى كرد كه ايوان مدائن را ويران كند و سنگ و خشت آن را در ساختمان شهر جديد به كار زند . خالد آن كار را نپسنديد . امّا منصور مخالفت او را بر تعصّب ايرانيگرىاش حمل كرد و به تخريب ايوان دست زد . مدتى بعد كه ديد هزينهء اين خرابى و حمل سنگ و خشت آن به شهر جديد بسيار گزاف است ، باز دربارهء توقف كار با خالد مشورت كرد و خالد اين بار هم مخالفت كرد و گفت اگر اين كار به انجام نرسد خواهند گفت خليفهء مسلمانان از ويران كردن بنايى از خسروان عاجز ماند . با اين همه منصور از آن كار باز ايستاد « 4 » . يكى از خدمات برجستهء خالد برمكى به منصور در همين سالها ، خلع عيسى بن موسى عموى خليفه از ولايتعهدى و تعيين مهدى به جاى او بود . خالد براى اين كار ، مالى گزاف به عيسى داد يا به روايتى گروهى از امرا و بزرگان عباسى را واداشت تا محضرى نويسند و به دروغ شهادت دهند كه عيسى خود را از وليعهدى خلع كرده ، و زان پس با مهدى پسر منصور بيعت كنند « 5 » . البته روايت اخير از اخبار ضعيف به شمار مىرود و بدين سبب ابن اثير هم آن را با تعبير « قيل » روايت كرده است . اين كار موجب تقرّب بيشتر او به خليفه شد و بدانجا رسيد كه او را وزير منصور خواندند « 6 » . ابن خلكان تصريح كرده كه اين

--> ( 1 ) . ابن خلكان ، 1 / 332 ؛ ابن ازرق ، همانجا ؛ تاريخ آل برمك ، ص 8 ؛ جهشيارى ، همانجا . ( 2 ) . اغانى ، 3 / 36 ؛ ابن طقطقى ، الفخرى ، 159 . ( 3 ) . ابن ازرق ، همان ، 14 - 15 . ( 4 ) . ابن فقيه ، البلدان ، ص 287 ؛ قس : متن اخبار برامكه ، 15 - 16 . ( 5 ) . ابن اثير ، 5 / 580 . ( 6 ) . ابن خلكان ، 2 / 410 ؛ ابن الابار ، 67 .